دلانه به محتوای کربلا:)

*نوحه میخونه:اربعین قسمت خوبات شد و ما جا موندیم.....
من: جا موندیم ، هییییییی......
مامان:😒😒
من: خب خود روز اربعین نبودیم که
مامان :😒😒
* از لحاظ روحی و روانی مجددا به پیاده روی اربعین نیازمندم!
*چطوری تا سال دیگه طاقت بیارم؟؟
* چه آرامشی داشتم و چقدر فکرم بازتر بود....
*گاهی که خسته میشدم یهویی نوحه پخش می شد و به خودم میومد میدیدم که مثلا 50 تا عمود دیگه رفتیم !(هندزفری منظورمه)
* بابا میگه دیگه همراه تو نمیام خیلی تند راه میری🤦🤦
*میشه روزی بیاد که برای رسیدن به حجت خدا بزنیم به جاده؟؟
*هر وقت بحث مهریه میشد درگیرش نمیشدم ،هیچ وقت هم بهش فکر نکردم ، مسئله مهمی نبوده واقعا ، یک مطلبی خوندم و یک فکری افتاده تو سرم و بیرون هم نمیره و قطع به یقین به صورت عند المطالبه عملیش خواهم کرد :((از خوبای مهریه، پیاده روی اربعین :) ))

۷ نظر

و عامل حیاتی چون نوشتن...

وبلاگ جدید ، اسم جدید ، آدم های جدید.....
از هیچ کدوم ترسی ندارم جز اسم جدید اگر صدتا وبلاگ دیگه هم بزنم باز هم اسمم مبهم خواهد ماند....
واقعا این رفتن ها بی فایده ترینه....
اونی که از گذشته اش فرار کنه ترسوعه ، حکایت منه دیگه.....
من از چی میخوام فرار کنم ؟؟؟ارشیو ؟؟
با خودم حرف زدم، تصمیم یکی دو روز نبود که الان بعد پنج روز منصرف شه یا چی تصمیم شاید دو سه ماه قبل بود ولی باز هم دلم رضا نبود.....
همه رو رد دنبال میزنم باز دوباره دنبال میکنم....
نمی دونم یکجایی بین زمین و هوا اصلا.....
عجیبه و میترسم از روزی که حتی بی خبر از خودم برم....
نزدیکه ؟نمیدونم...
دوره؟نمیدونم
من به نوشتن معتاد که نه محتاجم.....
مثلا غذای روح ....
حکایت رفتن من ، حکایت همون مریض سرطانیه که دکتر جوابش کرده اما با شیمی درمانی این عمر رو دارن کش میارن یا تموم میشه یا معجزه.....
( از ظهر  اینا رو نوشتم و اما منتشر نکردم ولی با اتفاقی که افتاد دیدم اگه امشب ننویسم میمرم.....)

۵ نظر

فقط پایان...

و ذهنم دائما آواز میخواند
که همرنگ جماعت شو
دل اما داستان دیگری دارد
بیا هنگامه رفتن شده اکنون
بنای نقض پیمان دارد و چیزی نمی فهمد
و افسار دلم در دست مغز افتاده است چندی
و لیکن از رسومات دل غم دیده ام گویی نمی فهمد
خیال پر کشیدن دارد این دل زین قفس اما
صدایی از درون مغز میگوید که بالت کو ؟؟
ولی عاشق کجا، درگیر اقدامات عقل خویش می ماند ؟؟
کدام عاشق به راه وصل هی درمانده می ماند؟؟
و باید رفت و این دل را به دریا زد
و باید رفت و از این دهر خون آلود
به قصد غسل این دل را به دریا زد
کجا عاشق ز معشوقش چنان بی اطلاع ماند؟؟
کجای قصه‌ی دنیا چنان شیرین از فرهاد جا مانده؟؟
دلم میلش به ماندن نیست، اما پای رفتن کو؟؟
ومن فهمیدم عاشق نیستم اما کمی دیر است‌...
حکایت ها عجب دارد، که گو مشتی دل و یک عقل
و من آهسته و آرام در خلوت هی رخت سفر بستم
و با خود گفته ام تنها،کجای قصه من راویش فریاد زد : پایان!
و حالا مدتی راوی بنای یک شروع دیگری دارد
دلم اما
دلم اما
دلم اهسته و پیوسته میگوید فقط پایان.....



 

مبهم نوشت ( فی البداهه)

او کیست؟؟
خودش هم درست نمی دانست...